نویسنده :
وحید - ساعت 21:30 روز
88/07/10
یک خبر ساده: بنا بر اظهارات یکی از مسئولین تألیف کتاب وزارت آموزش و پرورش؛ تاریخ پادشاهان و سلاطین از کتاب های تاریخ دوره های راهنمایی و دبیرستان حذف می گردد و سرگذشت دانشمندان و نامداران جایگزین آنها می شود.
با اینکه به فرموده؛ علوم انسانی در شرف تبدیل به علوم اسلامی می باشد، گویا به واقع آب از سرچشمه گل آلود است و خانه از پایبست ویران، که ایشان را واداشته این چنین سراسیمه انگشت به هر سوراخی کنند که شاید قدری از این آب رفته به جوی بازگردد.
خوشبختانه (یا شاید هم متأسفانه) خواندن قرآن هم جزء مواد درسی این دوره های تحصیلی می باشد، که اگر بنا به حذف بخشی از تاریخ است، این کار باید از قرآن و اشاره های تاریخی آن در مورد پادشاهانی مانند ذوالقرنین، فرعون، ملکه سبأ و ... آغاز شود، چراکه برای برخی دست کم وثوق این کتاب (آسمانی) بیشتر از کتاب های تاریخی گاهن تحریف شده و ناپاک از اعمال نظر نویسندگان، می باشد. بگذریم از اینکه آیات قرآن شأن نزول دارند که هریک شامل سرگذشت تاریخی مختص به خود است.
و مهمتر اینکه در جهان شرق گورستان نامداران در کنار کاخ سلطنتی واقع شده که حاصل حمایتهای مادی و معنوی پادشاهان در کنار امنیت و امکانات موجود در قصر آنها منجر به ظهور همین نامداران می شد و اگر نه، تجربۀ قیاس الدین جمشید کاشانی نشان داد که همین اصحاب مسجد خشک اندیشان بی مغز، چشم فتنه را در نطفه کور می کردند.
و اگر منصف باشیم و بخواهیم قانون حق مولف را رعایت نماییم باید از بیشمار کتابها و رساله ها و دیوان های اشعار که با حمایت همین پادشاهان به ثمر رسیده نیز صرف نظر کنیم.
فقط یک سوال می ماند و آن اینکه، اگر روش حکومتگری ما با سبک و سیاق زمامداری این طاغوت های منفور(؟!) متفاوت است، دیگر چه نیازی به حذف تاریخ آنها است؟ که در این صورت قیاس ما با آنها نور است و تاریکی، که وجود یکی نهی است و عدم بر دیگری.
به بیان دیگر نظامی که سالها دایهۀ پرچمداری مبارزه با سلطه گری پادشاهان خودکامه را داشت و در تلقین تاریخ پادشاهان اسرار می کرد؛ این روزها با چه مسئله ای پیش روست که اینگونه بی مهابا لاک غلط گیر بدست در پی پاک کردن صورت مسئله است؟
شاید شناخت برخی ویژگی های نظامهای پادشاهی منجر به دیدی مناسب، در خور این مسأله شود.
بی گمان مشخص ترین ویژگی نظام های پادشاهی وجود یک پادشاه در نظامی پاتریمونیال (پدر شاهی، امریت – تابعیت) است، یک نفر با اختیارات تام که صاحب جان و مال همۀ موجودات در حیطۀ ملک شاهیست. سرزمین حراست شده ای که همه بجزء یک نفر بنده هستند و همه بجزء یک نفر تمرین بردگی می کنند. پادشاه، ملک (خانه) و قدرت مادام العمر. چیدمان تمامیت خواهی که در آن هیچ راهکار مسالمت آمیزی برای خروج زمامدار منفور از تصاحب قدرت مطلقه وجود ندارد، جزء اینکه مردم دست به دعا بردارند که نیمه شبی از غفا فریاد منجیی از غیب برسد و یا عزرائیل به فریاد.
و دیگر اینکه خدا مالک بزرگ است، صاحب مطلق قدرت، و این نیرو به پادشاه نشت یافته و حاکم مظهر قدرت مطلقۀ خداست بر روی زمین. این مقام الهی (کیتین، فره ایزدی) با واسطه (نایب) یا مستقیم (ایزدان) از سوی خدا به انسان برگزیدۀ خود اعطا می شد. در این حکومت الهی توجیه کنندۀ اعمال و رفتار نظام، انتخاب مردم و یا حتا تسلط شمشیر نیست، بلکه رفتار پادشاه، مشروعیت الهی دارد.
و از سوی در سایۀ قدرت مطلقه ای که از جانب خدا به صورت امری قدسی و مادام العمر شکل گرفته؛ قانون به معنی حق و حقوق افراد در برابر حکومت، محلی از تعریب نداشت، حکم حاکم قانون بود، فراتر از هر قانونی دیگر. واژۀ قانون به معنی وظیفۀ وفاداری و تکلیف به پرداختن حق شاه، آشکارا به آرمان و ایدئولوژی سیاسی ـ مذهبی سرزمین مربوط می شد و نه تشکیلات و سازمان قضایی، و نشانه ای بود از تسلط تقسیم ناپذیر شاه بزرگ بر کشور و مردمش.
با این وصف در داخل کشور، تنها عاملی که ممکن بود این قدرت مطلقۀ الهی را به چالش بکشد نه قانون و نهادهای دموکراتیک؛ که تمرکز قدرت در بین ارتش در خدمت مصالح کشور و خطر کودتای نظامی آنها بود. پس پادشاهان برای اینکه توازن قوا را به نفع خود نمایند، با ایجاد و تجهیز سپاهی تا دندان مسلح، یک نیروی وابسطه به خود را موازی قوای ارتش به وجود می آوردند تا شاید اینگونه مانع از این شوند که ارتشیان بی غرق بچرند.
و برای تأمین و نگهداری سپاه در خدمت پادشاه، در ازای حس جانفشانی و وفاداری آنها، ادارۀ بخشهایی از کشور به سران این سپاه داده می شد. (هترو در زمان باستان و تیول در دورۀ اسلامی) و با ورود نظامیان به عرصه های اقتصادی ـ اجتماعی به بهای ویرانی کشور ( چرا که آنها تنها مردان جنگ و ستیز بودند) مصلحت ایشان با دوام قدرت پادشاه گره می خورد، کما اینکه طنز تلخ تاریخ اینجاست که همین سپاهیان که دست آویز بقاء پادشاه بودند در برهه های ضعف و فتور حکومت، تبدیل به عناصر گریز از مرکز می شدند و خود موجبات اغتشاش و نا امنی و در نهایت سقوط نظام را فراهم می کردند.
بی گفتگو سخت است همه مردم را قانع کنیم:
اینکه در رأس حکومت های پادشاهی یک نفر با اختیارات مطلق از سوی خدا مادام العمر صاحب جان و مال انسانها بود و دست خط وی حکم حکومتی بود فرای هر قانون، و نیروی ویژه در خدمت مصالح شخصی داشت و ذاتن در فکر بست و گسترش سلطۀ خود بر همۀ جهان بود هیچ ربطی به حکومت دینی ما ندارد که در رأس آن یک نفر ...
پس بهتر است تاریخ پادشاهان از کتابهای درسی حذف شود.
نویسنده :
وحید - ساعت 12:42 روز
88/05/06
یادت گفتم تو اون بالا من این پایین؛ هر چی که تو بگی
نگفتم، ولی مطمعن بودم دیگه هیچ وقت فراموشت نمی کنم
چند بار اسمت رو توی کوه فریاد زدم ، همه گفتن این دیوونست،
وسط کوههای آذربایجان چقدر به اون قفل عجیب خندیدم، بعد به این فکر کردم اون کسی که این قفل رو توی این امامزادۀ دور اوفتاده دخیل بسته حتمن دلش بدجوری شکسته؛ دل همون صاحب قفل رو پیش بزرگی خودت گرو گذاشتم که دیگه هیچ وقت دل کسی نشکنه
مگر نه اینکه اونی که تو دوست داری همۀ اونیه که مامان می خواد، پس قول میدم بشم همونی که مامان می خواد
چند تا دیگه شمع بخرم
من که نمی خوام رشوه بدم!، مامان میگه خوبه که آدم نذری بده
اصلن، می خوای مثل بچگی ها چادر سیاه مامان رو سفت بچسبم و هر جا تو هر زیارتگاهی که رفت من هم پشت سرش برم؟
خدایا!! حالا دیگه آشتی، دیگه آشتی
دیگه فاصلمون فقط یک سلامه
فقط یک سلام
نویسنده :
وحید - ساعت 8:9 روز
88/04/29
برای همدردی با درخت انجیر
مگن (دفتر دوم مثنوی مولانا. برای تبری از جرم نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی و اقدام بر علیه امنیت ملی؛ در استفاده از کلمه های می گن، شنیده شده و ....) مرد تشنه ای کنار جوی آب، بالای دیوار نشسته بود و سنگ به جوی می انداخت و از صدای برخورد سنگ با آب لذت می برد.
از آب صدا برخاست: اینطور تشنه!، به صدایی از من دلخوشی؟ بیا و از من بنوش.
انگار حکایت این مرد تشنه و دل مشغوایش به صدای آب، حکایت امروز ماست؛ مایی که تشنۀ آزادی، بدوی ترین حقوقمون بعد از حق حیات هستیم و هر از چندی دلخوشیم به شنیدن صدای فریادی که «آیا آزادی حق ما نیست» و در پی صدا، شنیدن پژواک اون در بیکران خیال که «آزادی حق ما نیست» «حق ما نیست».
مثل یک دوره گرد خسته و کرخت، گوشه دیوار، تو حین گوش دادن به صدای دور خطیبی که هر از چندی باد اشک آور مقطعش می کرد، به دین فکر می کنم و به روزگاری که همۀ اجزای این دنیا هماهنگ بود، سیر طبیعی میلیون ها سالی که آدم ها توی یک غار، نزدیک یک رود، رو به دشت، پشت به کوه، با هم شکار می کردند و تو سیاهی شب بی فریاد داد یا بی داد کسی تنگ هم کنار آتش می خوابیدند و هر صبح همراه زمین، خورشید، کهکشان راه شیری، منظومه شمسی و همۀ جهان می گشتند. آدمتر از قبل، بی دقدقۀ بهشت و جهنم.
تا اینکه این توازن، این هماهنگی و یکدستی به خواست یه عده بهم ریخت، اون وقت بود که سر و کلۀ پیامبرها پیدا شد. اونها آمدند تا تعادل را به جامعۀ انسان ها برگردونند و تساوی و عدالت (چه کلمۀ تهوع آوری) را از نو بر پا کنند.
تا ته وجودم مزه گس این فکر رو چشیدم که: پیامبر ها و پیروانشون آمدند تا پیش از هر چیز با ارزش ذاتی یا حقوقی هر امتیاز یا تبعیض انسانی نسبت به انسانی دیگه که با داشتن قدرت یا بودن در طبقه ای خاصی ایجاد شده؛ مبارزه کنند و دنیایی بر پایۀ شرافتهای انسانی برپا کنند.
و مقابل این تفکر توحیدی که در پی وحدت و هماهنگی همه جهان بود. مشرک هایی بودند که با تکیه بر ارزش های اشرافی، قدرت مطلقه و یا امر قدسی، اندیشۀ برتری جویی انسان، طبقه، نژاد و یا قومی خاص داشتند.
سراسیمه ورق پاره های دستنویسم رو از لا به لای آدمهایی که پشت به هم رو به قبله، موازی نشستند تا کتک نخورند، جمع کردم و براق شدم که به حرفهای سخنران گوش کنم. یک چیزی می گفت در مورد پیامبری که با عشق و منطق در پی ایجاد حکومتی عادل (چه مضحک) بود.
رو گردوندم به آسمون شهر؛ به شهر هراسونی که این روزها انگار گنجیشک ها هم ازش فراریند، به آدمهای وحشت زده ای که ترس به عمق چشم هاشون سایه زده، زخمی و نا امید؛ و کشته ها، عزیزهایی که کسی به اونها فرصت انتخاب لذت این زندگی یا مردن برای هدفی نامعلوم را نداد.
و کمی پائینتر، رژۀ حول انگیز دین با چهرۀ کریه و تکراریی که بوی قبرستون می داد و باطومش درد داشت.
صدای فریاد الله اکبر آدمهایی که تو این سالها خوب یاد گرفتن که به موقع فریاد بزنند، رشتۀ افکارم رو پاره کرد.
واقعا فکر می کنند دست خدا برسرشونه، اصلا انگار دست خدا از آستین اونها بیرون آمده، بی برو برگرد مطمعنند که چون پشت کسی هستند که توهم نشانه (آیت) و دلیل (حجت) خدا بر روی زمین داره پس باید خواست و منطق اونها حاکم بشه. انگار حاضرند جفت پا از روی جنازۀ هر بی ناموس سرکشی که رو در روی نایب بر حق خدا وایساده رد بشند تا بعد از مرگشون برند بهشت و خدا بهشون حوری بده. ملعون ها خدا رو هم مصادره به مطلوب کردند.
و یاد این حرفهای خدا افتادم:
چون با کافران روبرو شديد، گردنشان را ببرید. تا آنکه از خونریزی بسیار دشمن را از پا در آورید و بعد اسيرانشان را محکم ببنديد. آنگاه يا به منت آزاد کنيد یا به فدیه. تا آنگاه که جنگ به پايان آيد. و اين است حکم خدا. و اگر خدا ميخواست از آنان انتقام ميگرفت، ولی خواست تا شمارا به یکدیگر بیازماید. و آنان که در راه خدا کشته شده اند اعمالشان را باطل نميکند.
قرآن، سورۀ محمد، آیۀ 4
سزاى كسانى كه با خدا و پيامبر او مىجنگند و در زمين به فساد مىكوشند جز اين نيست كه كشته شوند يا بر دار آويخته گردند يا دست و پايشان در خلاف جهت يكديگر بريده شود يا از آن سرزمين تبعيد گردند.
قرآن، سورۀ مائده، آیۀ 33
بعد یاد پیامبری افتادم که بارها و بارها برای برپایی حکومت دینی، دستور ترور (فتک) زن و مردهایی رو داد که با او مخالف بودند یا می خواستند به دین خود باشند، ابوعفک شاعر یهودی، عصماء دختر مروان شاعری از قبیلۀ اوس متحد وی، کعب پسر اشرف شاعر و دانشمند یهودی و ... و دستور نسل کشی مردم یک قبیله که سلاح خود را برزمین گذاشتند و خود را تسلیم کردند با بریدن سر تمام مردها و فروش تمام زنها و کودکان اسیر برای خرید سلاح.
ناخواسته به یاد فدائیان اسمائیله افتادم و ترور خواجه نظام الملک، ذهنم سرکشی می کرد، یهودی های صهیونیست که برای برقراری سرزمین موعود پسر را کنار پدر ترور می کردند، القائده و یازده سپتامبر، بریدن سر 20 هزار انسان در مقابل خدای اینکاها، پرواز مرگ بر فراز تابستان 67، جنگهای صلیبی، جمجمۀ بچه های ارمنی.
انگار نماز تموم شده؛ عجب کوفتیه این گاز اشک آور، مطمعنم این یکی رو هیچ وقت نمی تونم باهاش کنار بیام و بهش عادت کنم.
لنگ لنگان پرچمهای کاغذی ایران رو از زمین برمیدارم و به این فکر میکنم که: اگر اونکه به اسم دین آدم می کشه بره بهشت پس ندا و سهراب و دیگران باید برند جهنم؟
نویسنده :
وحید - ساعت 18:18 روز
88/03/21
در روزگاری که این سالوسک های دیو نژاد یک تنه به شرافت های انسانی می تازند و هر از چندی به بهانۀ چنبره زدن به این صندلی تق و لق که کلبه خرابه ای ست با نام و نشانی قشنگ، شهر را به باد استهزاء گرفته اند و در نهایت وقاحت رو در روی ما نشسته و با نیشخند و لحن عاقل اندر سفیه خود شعورمان را به سخره می برند، وصف صفات زشت ایشان مثال روشن « ادب از که آموختی از بی ادبان» خواهد بود. در اینجا بخش ناچیزی از اخلاق و منش دولتمردان معلوم الحال ایرانی را نوشتم تا تو خود بخوانی حدیث مفصل از این مُجمل.
الدنگ: بر وزن خرچنگ، به کسی می گویند که گذشتۀ خود را فراموش کرده و وجود خود را از دیگران محترم تر می شمارد و همیشه سعی در بالا نشینی و تکبر فروشی دارد. این صفت ترکیبی از حماقت و غرور است.
آب زیر کاه: بر وزن عقرب زیر پا؛ فردی که از دسترنج دیگران به سود خود استفاده کند، مانند اینکه شخصی بگوید ما در سه سال و اندی فضایی شدیم، اتمی شدیم و ...این صفت از فریب کاری ناشی می شود.
بچه ننه: ننه بر وزن ثمره، آدمی که در زیر شرت خود شرت دیگری بپوشد و گوشۀ لباس ماهوتی خود دعاهای قاب ترمه و نمادهای ملی مذهبی نصب کرده باشد. و این صفت از حواشی صفت جربزه و بلاهت است.
چس نفس: مترادف همسر یارو، کسی که از همه طلبکار باشد. و عموماً به زنی گفته می شود که تا حالا کسی او را به پشیزی نمی گرفت و اکنون از میهمانی یا عروسی بزرگان بازگشته. این اخلاق زنان یاوه گوست.
چس خور: بروزن دکتر، بی بضاعتی که ادعای بزرگی کند و با جلو انداختن چند نفر گدای مندرس برای نوکری خود، سعی در جلب نظر دیگران کند. این منش از قباحت ناشی می شود که از مشتقات بلاهت است.
چکنته: مانند لکنته، کسی که هنری نداشته باشد و بخواهد با چاپلوسی و تملق های غیر معمول کارهایی خارجی برای خود بتراشد و سیاست های خود را پیش ببرد این رفتار از تزویر حاصل می شود که خود حاصل بی عرضگیست.
چاخان: بر وزن پالان، مسکینی که وارد دستگاه بزرگان شود و هرگونه لطف و قهری که از بزرگی به مردم برسد چنان وانمود کند که به مشورت و دستور من بوده است. این صفت با این توضیح فقط از یک شخص ظاهر می شود.
چپل چپو: بر وزن شتل درو، دولتمردی که از خود متشکر باشد و برای اینکه خود را بیشتر چس خور نشان دهد با ناز از مقام خود استعفا کند و این مثل را شنیده باشد که « شغالی که از باغ قهر کرد دو خوشه انگور به نفع صاحب باغ» این صفت از غرور اخذ مدرک از دانشگاه های خارجی نشأت می گیرد که از فروع توانایی شهوت پیریست.
خر حمّال: بر وزن خرچنگال، کسی که با زحمت دولتی را به چنگ آورد و با خفت و خواری گذران کند این خصلت از حماقت توأم با خساست بوجود می آید.
خنک: بر وزن کمک یا کتک یا کپک ( یا هرچی که دکتر بگه) کسی که بی مهابا بر صدر مجلس حمله ببرد و در آنجا جایی برای خود نیابد و از حرص این پا و آن پا کند. این صفت از جاه طلبی ناشی می شود که خود از شهوت زیاد حاصل می شود.
خر مگس معرکه: همچون بد نفس کوتوله. کسی را می گویند که در جشن و پایکوبی با دهان بد بو مردم را به صحبت بگیرد و یا در وقت شنیدن ساز و آواز با چهرۀ زشت ادا دربیآورد و عیش دیگران را مکدر کند. این صفت از اسکولی ناشی می شود.
خُل: بر وزن پُل. کسی که از شدت تعارفات زبانی حوصله مردم را سر ببرد و اگر کسی را مهمان کند دمبدم بگوید چرا کم می خورید؟ پس از سیر شدن اصرار کند: باز هم میل بفرمایید؟ و اگر میهمان نپذیرفت، بشقاب پلو را فرو کند در ماتحت طرف. این صفت از خُل بودن ناشی می شود.
دبنگوز: بر وزن کفن دوز. اشاره به کسی که در کوچه های ورامین برای مردم از قدم زدن در ماه و سیر آفاق و انفس در سرا پردۀ غیب صحبت کند و آنها را پشت سر خود بیاندازد تا جنجال و جمعیت او بیشتر از دیگران به چشم بیاید. این صفت ترکیبی از تیزبازی و تغلّب است.
دبّه درآر: هم معنی با دردونۀ حسن ترقّه. آدمی که نصف فنجان چای را خورده باشه و فریاد بزند چایی کم رنگه و وقتی چای سرش بریزند ناله کند که قندش کمه. این صفت از زیادی تحویل گرفتن طرف ناشی می شود.
روده دراز: بر وزن قرمه پیاز. به کسی می گویند که یک دفعه به عتبات عالیات مشرف شده باشد و مادام العمر از ماست مسیب و گرمای کربلا و انار شهروان و لیموی یعقوبیه تعریف کند. این صفت حاصل ندید بدیدست.
سر خر: بر وزن خر نر. کسی که جمعه صبح و شنبه شب نگران مردم باشد. این صفت مرکب از حماقت وتملَق است.
سنگ رو یخ: کسی که مال بی صاحبی را پیدا کند و آن را تا ته بخورد بعد صاحب آن مال سر برسد و مجبور به برگرداندن مال شود. این صفت از عجله ناشی شده و از زیر مجموعۀ صفت جربزه است.
سگ حسن دله: کسی که در مجلس بزرگان نشسته باشد و زمانی که جای خالیی بالاتر پیدا کرد خودش را با تدبیر و زیرکی به آنجا بکشاند. این صفت از چشم چرانی ناشی می شود.
سگ پا: مانند گربه چشم یا فیل گوش، اعجوبه ای که به موجب کاغذ سازی ها ادعای بسیار بر مردم داشته باشد و همیشه به دوندگی های بی فایده مشغول باشد. گدای امام زاده ها را نیز می گویند.
شلخته: بر وزن سه تخته. به کسی می گویند که از همه جا خبری داشته باشد و ادعای ریاست بر هر کس و هر چیز در هر جا داشته باشد. این صفت مرکب از دئانت طبع است.
شاه طهماسبی: بر وزن یار الماسی. کسی که در میهمانی قهوه به دستش بدهند، چشمان خود را با آن بشوید یا پس از آب خوردن به مردم بگوید: نوش جانتان و پس از عطسه بگوید: خیر باشد. این صفت مرکب از حماقت و پر رویی ست.
علی بهانه گیر: مانند قاسم کفترباز، دکتر علفیی که جراحی مغز کند. این صفت مرکب از طمع و تزویر است.
فکسنی: کسی که تمام مالش را به دختر فالگیر سیزده ساله ای بدهد تا در فالش دختر فالگیر سیزده ساله ای را ببیند و مفلوک شده باشد. این صفت مرکب از طمع و حماقت است.
فضول: بی سوادی که در اتوبوس بر روی روزنامۀ دیگران خم شود و به اطرافیان هم تعارف کند. این صفت از بیکاری مفرط بوجود می آید.
قرمساق: نوکری که پا بر روی شانۀ ارباب خود بگذارد و از دیوار خانۀ او بالا رود و چشم بر عکس عیال ارباب خود بدوزد. این صفت از خیانت ناشی می شود که از فروع صفت گستاخی است.
گوز دسته نقاشی: کسی که با داشتن چهره زشت، تصور کند که قشنگ است و لباسهای گلمگلی بپوشد. این صفت از تجمَلی ناشی می شود که از لوازم خودپسندی توأم با توهم است.
گوزمال: بر وزن گوشمال. رئیسی که زیردستانش بر او شوریده باشند و سنگ بارانش کرده باشند. این صفت از سوء تدبیر ناشی می شود که از کند فهمی است.
گوزناقابل: بر وزن قوت ناقابل. درویشی که بصدر مجلس هجوم بیاورد و در آنجا جا پیدا نکند و به دوش مردم سوار شود تا خود را زورکی جا کند. این صفت حاصل کمال وقاحت است.
لوس: بر وزن موس. از راه رسیده ای که در خانۀ مردم توهم صاحبخانگی دارد و به رفتگر محل امر نهی می کند. این رفتار فقط از لوس سر می زند.
میرزا قشم شم: صاحب دولتی که با پیژامه و عرقچین و شب کلاه در حیاط خانه بایستد و مردم را تماشا کند. این صفت از بی حیایی ناشی می شود.
هرزه چانه: مانند قهوه خانه، پر مدعایی که خود را وسط حرف دیگران بیاندازد، مثلاً تا اسمی گفته بشود هرزه چانه داستانی ساخته و از قول او نقل می کند. این صفت از کثرت مآنست با زنها ایجاد می شود.
یاخچی در: بر وزن آبجی خر. که در امور مربوط به آنها، زن و فرزند و اقوام و احشام دخالت می کنند و چشم به دهان دیگران دارند و بگفته هر کسی عمل می کنند. این صفت ترکیبی از حماقت و سوءتدبیر است.
بادخور: بر وزن لاشخور. بی عرضه هایی که بی وقفه بنام اجداد خود رجز می خوانند. در سیستان اینگونه مردم را باد بی بو و صدا نیز می نامند.
قرم دنگ: بر وزن سبک سنگ. نادان و احمقی که هردم از دانشمندی و حسن تدبیر خود سخن بگوید و از سفاهت و حماقت خویش بی خبر باشد و این خصلت را ادیبان جهل مرکب نیز نامیده اند.
کله خر: هم وزن کله پز، کسی که از بزرگتر خود توقَع سلام داشته باشد.
نویسنده :
وحید - ساعت 12:30 روز
88/03/05
سال دوم دانشگاه نزدیک همین روزهای آخر بهار بود که گوشۀ بوفۀ دود گرفتۀ دانشکده به من پیشنهاد شد تا در یکی از مدارس تیزهوشان تهران درس بدم.
خاطرۀ شفاف اولین جملهام تو گیرودار سادگی اون گفتگو، لابهلای تمام خاطره های مبهم اون روزها هیچ وقت از یادم نمی ره؛ «این پیشنهاد برام مثل یک هدیۀ قشنگ بود. ممنون»
اون روزها چیزی رو تجربه کردم که بکارت حس و حالش برای همیشه ام جاودانه موند؛ روزهایی که مخروبۀ خاک گرفتۀ درهمی رو با شادی و خنده آب و جارو کردیم، میز چیدیم، کتاب و وسیله آوردیم، برای پنجره هاش پرده زدیم و بالای سردرش تابلوی «گروه علوم اجتماعی» رو نصب کردیم؛ اسمی که به اتاق هویتی جدید داد که هنوز هم بعد از گذشت سالها با اینکه باز به مخروبۀ ویرانی تبدیل شده ولی مثل یه کوزۀ شکسته بستۀ قدیمی ارزش داره و حرمت اسمش شکسته نشده.
اردوی آشنایی قبل از مهر و صحبت از ایران؛ اولین نگاهم به بچه ها به چشم یک دانش آموز بود که من رو معلم خودشون می دیدند؛ احساس نگاهی متفاوت به وجه دیگری از یک موجود. اون سال به یاد موندنی ترین سال تدریسم بود.
حالا چهار ساله از سرخوشی اون روزها گذشته. توی این سالها کوچ کردن، سریال تکراری گروه ما شده، چهار ساله حول و حوش همین روزهای آخر بهار که میشه بار و بندیل گروه رو می بندیم و تنه رنجورمون رو که خستگی یک سال تدریس روش ماسیده رو می کشیم به سمت یه مدرسۀ دیگه و با هر کوچ اجباری یه تیکه از وجودمون رو توی اون مدرسه و بین بچه ها جا می ذاریم.
توی یه مدرسه وحشت از حذف کتابهای تحریف شدۀ حکومتی و آموختن عادت فکر کردن منجر به این می شه که پیرمرد زوار درفته ای که بوی الرحمن از همه جاش به مشام می رسه به این بهانۀ مضحک که سبک و سیاق تدریس ما شبیه به اون چیزی نیست که این بابا توی دورۀ جوونیش یاد گرفته و ایشون هیچ درکی از این روش ندارن؛ امر به تصفیۀ خوب و بد ما می کنند.
و تو مدرسه دیگه ای که مدعی اند بهترین و مدرن ترین گروه های آموزشی رو جمع کردند و دم از آموزش روشمند و تکنولوژی های به روز آموزشی می زنند؛ به ما انگ لامذهبی و بی دینی می زنند و به اخراجمون هم اکتفا نمی کنند و برای ثواب بیشتر، موقع گفتن «وَلَاالضّآلین» نمازشون، برای اینکه نافشون تکون بخوره، به ما فکر می کنند.
یجا انگ زرتشتی گری می زنند و جای دیگه، توطئه گروهک های ضد نظام.
در تمام این سالها آموزش رو زیر بنای توسعه دونستیم و معتقد بودیم برای داشتن کشوری توسعه یافته، نیازمند داشتن روشهای آموزشی مدرن و جدید هستیم که دست کم در حیطۀ دانش های اجتماعی بدور از تکرار خزعبلات کتاب های پوسیده و مندرس و بی نیاز از به چالش کشیدن قدرت یادآوری و حفظ کردن دانش آموزان؛ لذت یادگیری و فکر کردن و متفاوت دیدن را به بچه ها بیاموزیم. قافل از اینکه توی این سرزمین که همه چیزش به همه چیزهاش شبیه؛ آموزشش هم به سیاست و ورزش و فرهنگ و هنر و آدم هاش شبیه.
بودن در یک مدرسه با بهترین دانش آموزان تیزهوش یا در مدرسه ای با بهترین کادر آموزشی منجر به ایجاد بهترین شرایط برای آموزش نمی شه؛ چرا که توی زیربنای کشور ما، آموزش هم مثل سیاست، فرهنگ، وزرش و غیره، آجرهای دیواری هستند که با ملاتی به نام دین به هم تنیده شدند؛ در واقع اصل و اساس سیستم ما بر پایۀ آموزش نیست، بلکه آموزش ظاهری فریبنده برای تربیت انسان هایی با معیارهای اخلاقی و دینیِ صاحبان این سیستم اند.
چهار ساله این وقت های بهار که می شه، احساس می کنم مثل یک خشت کج و نافرم به دیواری که روش با خط زشتی نوشته «تحجر» کوبیده میشم، دیواری که کنارش پنجره ای هست که رو به هیچ منظره ای باز نمیشه و سالهاست خسته از تکرار هر روزۀ خودشه.
این روزها ته دلم خوشحالم؛
خوشحالم از اینکه با سلیقۀ این آدمهای متعصبِ متحجرِ خشکِ بد اَدا، معلم بدی هستم.
نویسنده :
وحید - ساعت 15:25 روز
88/02/16
واژه ها معانی زشت وزیبایی دارند بسته به این که، کی چه جوری اونها رو بکار ببره .
طرف تا چند سال پیش شب جمعه می رفت خونۀ همسایه ولیمۀ دعای کمیل بخوره؛ حالا چند صد میلیارد پول داره که میگه برای بیت الماله و امانت دستش هست تا آقا ظهور کنه و بده دست خودش.
یه کسی رو شریک میکنه که نیست سهمش رو بگیره.
آخه اون _که درود خدا بر خاندانش_ وقتی داشت می رفت دو تا چیز امانت گذاشت و هیچ حرفی هم از اینهمه پول نزد.
کما اینکه کتابش حالا شده سناریوی فیلمهای عاشقانۀ ضد یهود.خب وقتی واژۀ تحریف، تحریف بشه؛ کتاب هم می تونه چماق بشه بکوبیم تو سر دیگران که بریم بهشت. نگاه به واژه مهمه،
نگاه که از زیر شکم باشه و جوون ها هم دردسرساز؛ عشق مختص به پیرها میشه و خیانت و چند همسری رنگ و بوی ارزش و احترام می گیره.
اهل بیت هم که به لطف پول بیت المال صاحب بارو و بارگاهی شدن که اگر یک کوچه از بارگاه ملکوتی شان دور بشی میفهمی که آفتاب از وسط خانۀ فقرا سر زده و تا خرخره فرو میری تو لجن بدبختی و فساد.
این وسط چیزی از کسی کم و کاست نشده تفسیر واژه هاست که عوض شده.
بیت المال که مشخصه اموال خونه ست، هر چی رو هم که از هرجا آوردیم برای بیت الماله، پس اهل خونه هم همون اهل بیت اند. حالا چه اهمیت داره اول اهل خونه کاخ نشین شدن بعد اهل بیت را همپایۀ خودمون کردیم یا اهل بیت از اول کاخ نشین بودن بعد اهل خونه از اونها پیروی کردن. مهم اینه که ادمهایی احلند که پیرو اهل بیت اند.
خیلی وقتها اختلاف ها از همین تفاوت در درک درست واژه هاست.
یک عده فکر می کنند اینکه چند نفر بنشینند و برای هفتاد و چند میلیون نفر تصمیم بگیرند به معنی نظارت استصوابی (خیرخواهانه) ست. در حالی که آقایون معتقدند نظارت اونها خیرخواهانه (استصوابی) است. از اونجایی که ممکنه همۀ اون چند میلیون نفر از روی ندانستن، انتخابی اشتباه بکنند؛ ایشان از روی خیر و صلاح نظارت می کنند تا هر کس که صلاحیت داره و اهل هست انتخاب بشه. حالا گیریم خاله خرسه نمی فهمید و از روی خیر و صلاح یارو رو به کشتن داد اینها که می فهمند. اصلاً توی این دنیا هر کاری که بکنی یه عده ناراضیند.
کشوری که سال هاست آدم هاش به این نتیجه رسیدن که توی سرزمین شون هیچ چیز قابل اصلاح نیست و هر از چندی یه کسی پیدا می شه بدون هیچ طرح و الگویی اون رو دست آویز ترک تازی خود می کنه، اسم سال شون رو می ذارن «سال اصلاح الگوی مصرف».
اصلاح الگوی چی؟ مصرف
مصرف چی؟ آب و نون
چه جوری؟ دستور می دیم گرون بشن تا الگوی مصرفشون اصلاح بشه.
هشت هزار ساله که آدمهایی با خدا و بی خدا در این سرزمین زندگی کردن. هشت هزار ساله که آدمهای این سرزمین می دونن که زمین شون خشک و کویریه. توی همۀ این سال ها آدمها بدون اینکه روی سالشون اسم بذارن مشکل خشکی و کمبود آب و نون را حل کردن یا با اون کنار اومدن.
حالا که سد می سازیم تا نشانه های طاغوت را آب ببره و بعد از چند سال تبدیل به آبشارهای بی مصرف بشه؛ حالا که پترو دلارهامون رو می ریزیم توی جیب جهاد و حماس و کشاورزهای آمریکای جنوبی تا کنار گوش اسرائیل و آمریکا برامون دست بزنند و هورا بکشند؛ حالا که کرور کرور پول خرج دیندار نگه داشتن آدمهای دین گریز می کنیم؛ حالا که دیگه ...
چه کاری ساده تر از اینکه دست به دعا بلند کنیم تا خدا به دادمون برسه.
نویسنده :
وحید - ساعت 16:27 روز
88/02/06
برای ح.ر.م مرد آزاده* که این روزها بیشتر به رهایی فکر میکنه.
ماشین ساخت بعد چهارم موجودات
به خواست خدای پروردگار سه گروه از موجودات پا به عرصۀ هستی گذاشتند**؛ فرشتگانی از نور؛ پاک و بی آلایش و معصوم؛ که هردم در نیایش اند و دستیار خدا و شتاب دهندۀ جریان هستی اند؛ پیام رسانی، نگهبانی خیر و شر، قبض روح و ....
در عدم پنهان شده موجودی ای در سرشت ساجدی مسجودی ای
خوبیشان اجباریست، چرا که بدی را نمیشناسند.
پس از این فرشتهها، حیوانات پدیدار شدند. جانورانی غریزی سرشت بی بهره از توان گفتار و منش به دور از هر جهنم و بهشت. مفید فایدهاند و بخشی از زنجیرۀ حیات.
فتبارک الله الاحسن الخالقین؛ شادباش آفریدگار به خود در آفرینش موجود سوم یعنی انسان بود. انسان حیات یافت و خدا او را قدرت انتخاب داد که به موجب آن در جایگاه اشرف مخلوقات برتر از فرشتههای بی گناه و عابد، و حیوانات بی قید و مفید شد.
اما گذشته از این سه جاندار که آفریدۀ خدا هستند جانور چهارمی نیز وجود یافت که ساختۀ دست انسان است. این موجود فرشته نیست چرا که میتواند بد باشد و بدی کند، حیوان هم نیست زیرا هر از گاهی اجازه دارد بفهمد و حرف بزند؛ از سویی انسان هم نیست چرا که تنها نماد انسانیت او یعنی اختیارش را گرفتهاند.
این بعد چهارم موجودات را سرباز نامیدهاند. در ابتدا بگویم سرباز همان رزمنده نیست، رزمنده کسی است که به اختیار خود و برای نیل به هدفی بزرگ که همان دفاع از آزادی میهن اش می باشد در قالب سرباز درآمده است.
اما از آنجایی که هر عملی علتی دارد به وجود آمدن این زیر مجموعۀ انسانها نیز بی دلیل نیست. کوتاه اینکه:
درجوامع انسانی سه طبقه انسان وجود داشتهاند با سه هدف متفاوت: بالا، متوسط و پائین. هدف انسانهای طبقۀ بالا این است که سر جای خود بمانند و تا حد امکان مانع از گسترش طبقۀ خود شوند و هدف انسانها متوسط این است که جای خود را با انسانهای طبقۀ بالا عوض کنند و در این راه مردم طبقۀ پائین را به دنبال حود بکشند، و هدف انسانهای طبقۀ پائین (البته اگر کار و گرسنگی بیش از حد اجازۀ تفکر و ایجاد هدف را بدهد) این است که جامعهای بیطبقه بسازند که در آن همه برابرند و کسی معترض حق دیگری نیست.
از سویی در سرزمینی که این گونه از انسان ها در آن بوجود میآیند ثروتی نهفته که اگر در اختیار مردم قرار گیرد همه میتوانند تا حدی از آن بهرمند شوند و ناگفته پیداست؛ سیری و بهرمندی و در پی آن فرصت اندیشه، منجر به هوشیارتر شدن و بطبع گسترش تفکر جامعۀ بی طبقه میشود.
پس انسانهای طبقۀ بالا سراسیمه دست بکار ایجاد سیستمی شدند که در آن، هم بخشی از این ثروت هنگفت به هدر رود و هم مکانی برای تخلیۀ پتانسیل (توان) بالای انسانهای طبقۀ پائین باشد.
و اینگونه بود که ماشین «دوران خدمت مقدس اجباری سربازی» ساخته شد.
روش کار این ماشین به این نحو است که از یک سو جوان در یک وضعیت آرمانی و در هنگام شکلگیری اندیشه، ناخواسته وارد این دستگاه میشود و طبق یک فرآیند از پیش تعیین شده با عمل خرد و ذوب نمودن وی تمام ناخالصیهایش همچون: غرور، صلابت، انسانیت، آزادگی، احساس تعلق به جامعه، محبت، رفاقت، غیرت و سلامت جسم و روح را از وجود او خارج و مادۀ جدید بدست آمده را در قالب مورد نظر سازندگان دستگاه میریزند و در نهایت با مُهر تأیید ایشان محصول نهایی را سرباز مینامند.
باید توجه داشت که جوان در طی این فرآیند سرباز نیست، بلکه محصول نهایی این دوران که موجودی است مطابق خواست سازندگان، بری از هرگونه ناخالصی، سرباز نام دارد؛ زیر گونه ای از انسان ها و با این ویژگی که به واقع بازندۀ سر است.
زندان، بازداشت، فحش، اهانت، تحقیر، تلقین، استحمار، استبداد، استثمار، بردگی مدرن و ... از بیشمار ابزاری است که در فرآیند تولید این دستگاه مورد استفاده قرار میگیرد. و جالب اینجاست که نام این دوره را خدمت مقدس برای کشور میگذارند، غافل از اینکه کار و خدمت باید از روی اختیار باشد تا جنبۀ مقدس یابد.
قانون بقاء جنگل از قوانین پایدار طبیعت است که مطابق آن قویترها با از میان بردن موجودات ضعیف باعث بقاء خود و بطبع قویتر شدن هر لحظۀ طبیعت میشوند.
در جوامع انسانی نیز این قانون حکمفرماست که نتیجۀ کلی آن ایجاد نسلی پیشرو و قویتر از گذشته میباشد.
قویتر شدن!؟ این برخلاف خواست دستگاه و فلسفۀ وجودی آن است. پس باید قانون بقای دستگاه توجیح کننده و حامی موجودات ضعیف (به تعبیر سازندگان) باشد. به این معنی که مطابق قانون بقاء دستگاه سربازساز، انسانهای مطیع، ترسو، دست به سینه از انسانهای قوی، عصیانگر و فهمیده موفقترند و نتیجۀ کلی آن ایجاد نسلی از سربازهای مطیع و سر به زیر و رام میباشد و در پایان ایجاد دنیایی برپایۀ درد و نفرت و ترس و تهی از مایۀ حیات؛ اطاعت مطلق و کورکورانه که در آن هنر اندیشیدن باید بکلی از میان رفته و احساسی جزء خیانت و ترس و ذلت نباشد.
* منظور از آزاده، همسر ح.ر.م میباشد.
** در این نوشته بی سخن از کنار گیاهان و جمادات گذشتیم
نویسنده :
وحید - ساعت 16:1 روز
88/02/02
باور کنید یا نه، بازی بازیه!؛ آب بازی، سرسره بازی، دختر بازی، پول بازی، سیاست بازی، مسخره بازی، ... همه در حال بازی کردنند، با این فرق که همه می دونند دارند بازی میکنند ولی بیچاره مسخره ها که قراره نفهمند در حال بازیند، نه اینکه اصلاً ندونند، شاید نمیدونند بازی دست کیه یا بهتره بگم بازیگردان میدون کیه؟ مثلاً اینکه:
خیلی وقت پیش سیاست های اقتصاد جنگیِ وابسته به دولت منجر به ایجاد جامعه ای مرفه تر و وابسته تر به دولت شد، جامعه ای که داشته های فرهنگیش همپای اقتصادش رشد نکرد، پس باید این سرمایه های فرهنگی (چه ترکیب قشنگی؛ سرمایه، فرهنگ؛ آدم رو یاد علم بهتر است یا ثروت که البته بر همگان واضح و مبرهم است که ...؛ می اندازه) بگذریم ... باید به این مطالبات فرهنگی توجه میشد و این شد که به خواست بازیگردان یکی وارد بازی شد که خوب دم از فرهنگ میزد و خدایش هم چه بازیگری بود، چه بازیی؛ آدم رو یاد الاکلنگ بازی می انداخت یک عده یک طرف ایستادند تا در طرفِ دیگه یک نفر بره بالا؛ آخرش هم آقا رفت پی کارش و اونها که پایین بودند همون جا خسته و کسل از بازی، باقی موندند تا بقیه که توی بازی راهشون نداده بودند بیرون از زمین بشینند و بهشون هی بخندند.
سالها بعد قواعد بازی عوض شد، نه اینکه فکر کنید قوانین بازی عوض شد ! نه!! قوانین همون قوانین بود و آدما همون آدما؛ شاید بازیگرا کمی تغییر کردن آخه چیزهایی می خواستند و ادعاهایی می کردند که توی هیچ بقالی شهرمون پیدا نمی شد. حرف از جامعه آزاد و برابری انسانها و ملی گرایی و ا ین خزعبلات می زدند، از طرفی به قیمت نفت هم روز به روز افزوده می شد، خب نگفته معلومه که اگر این بازی یه خورده دیگه به همین سبک و سیاق پیش میرفت همه جداً باورشون می شد که نفت ملی شده و از اونجایی که سهم خواهی از نفت اینقدر مهمه که هر عاملی رو تحت الشعاع خودش قرار می ده؛ بازیگردان باز دست بکار تغییر بازیگر شد و این بار کسی رو به بازی آورد که انگار یک عمرِ که خالک بازی می کنه؛ در چشم بر هم زدنی خونه می ساخت، خونه سفره ای داشت، وسط سفره نون می ذاشت، کنار نونش هم یه پیت نفت می کاشت، بی دردسر بگم! حرفها و کارهاش اینقدر ساده و سریع بود که ناخودآگاه آدم رو یاد خانه داری کوکب خانم می انداخت.
خب دست کم دیدن یه پیت نفت وسط سفره خیلی هیجان انگیزتر از دلخوش کردن به آزادی نیم بند بود. آزادیی که با اون تز «جامعه چند صدایی» باعث تولید کلی سر و صدا و هرج و مرج و پاره شدن چرت بعد از هر غذا می شد.
تازه بازیگر قبلی فقط حرف جوانگرایی و ورود زنان به عرصه های جامعه رو میزد، این یکی واقعاً معتقد بود که بازی از هر نوعش کار بچه ها و جوونترهاست، که وجود این پیرپاتال ها با اونهمه تجربه های منحصر به فردشون فقط قاعدۀ بازی رو سخت و دیرفهم میکنه و بازی رو از تک و تا می اندازه، پس باید جوون ها رو بازیشون بدیم تا راحت دستشون رو بخونیم و بفهمیم کی، کجا، چی بازی میکنه. از طرفی اگر توی بازی قبلی صدای گفتمان زنها در عربده کشی های مردها گم و گور میشد، توی این بازی همه ساکتند و هرچی فحش و بد و بیراه را از سوی بعضی از این زنهای (نمیدونم! شاید هم یک زن) همبازی خود آقای بازیگر می شنویم. بقیه هم سرسفره کنار خانواده نون توی نفت ترید می کنند و آخرین تحولات کشور بویو را از نزدیک دنبال می کنند و در هر کوی و برزنی برای پیروزی برادر جومونگ طرح و نقشه ارائه میدن؛ با این شرایط ۱۲۰ میلیون دلار پول نفت که گم شد که هیچی!!! اگرخود پالایشگاه آبادان هم دو دستی تقدیم هوگو چاوز و خالد مشعل بشه، آهی از نهادی بلند نمی شه.
حالا اگر نفت ارزون شده و ارزشی نداره خب از سیب زمینی استفاده میکنیم، خوش خوراکتر هم هست مثل کیوی و موز و آناناس و این جور میوه ها هم رنگ و بوی وابستگی نمیده، از این گذشته همۀ آدمها کم و بیش سیب زمینی مصرف میکنند، یکی به عنوان چیپس و پوره کنار مرغ بریون میذاره اون یکی آبپزش رو لای نون میپیچه، پس کسی نمیتونه انگ طبقاتی بودن بهش بزنه. تصور وجود چند کیلو سیب زمینی مفتی وسط سفره ای خالی مثل اوفتادن یک گل نیلوفر آبی وسط یک تشت پر از روغن سوخته ست که از تعجب دهن هرچی وطن فروش قلم بدست مزدور را می بنده.
این روزها بازیگردون باز هم دست بکار تغییر و تحول شده اما اینبار بازیگرا نه عوضی شدن و نه ادعاهای مضحک دارن، برعکس هرجا که میرن مثل بازیگرهای واقعی کلی آدم دورشون جمع میشن و براشون دست و هورا می کشن و می خندند و مورد توجهند.
یه جورایی میشه گفت دنیا عوض شده، همه ورشکست شدن و دیگه هر ساعت قیمت نفت بالا نمیره، برعکس مدام در حال پایین اومدنه، از طرفی هرچی پول تو صندوق داشتیم خرج چندتا بدبختتر از خودمون کردیم تا شبا قبل از خواب دعامون کنند و اگر در حین کنفرانسی، مجمعی، جایی، چیزی، کسی رو تهدید کردیم پشتمون بیاستند و یادشون نره که «ما هستیم».
بازیگردون خوب یادشه اون قدیما تو روزگار شهرآشوبی که بازیش بازی گرگ و میش بود و هر سو می چرخیدیم یه عده برامون شلنگ تخته می انداختند بازیگری بود که خاطرۀ خوشی از بازیش بیاد موند تازه نه مثل اون یکی جوون ها رو سر به هوا می کرد و نه مثل این یکی پیرها رو متلاشی.
این روزها همه عزمشون رو جزم کردن تا بازیگر بعدی رو انتخاب کنند بازیگری که بدرد این صحنه جدید بخوره، فقط اینکه دیگه می دونیم بازیگرا میان و میرن اما بازیگردون میدون همیشه هست.
نویسنده :
وحید - ساعت 15:9 روز
88/02/02
درود
بعد از مدتها کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم اینجا بیام و وبگاهی باز کنم و هر از چندی مطلبی رو در آن بروز کنم. به واقع خواستم اینجا باشم که بنویسم، نه اینکه بنویسم تا من هم اینجا باشم؛ هرچند که برای نوشتن احتیاجی به این فضای مجازی نیست، فضایی که هیچ وقت با مجاز (ضم یا فتح میم) بودنش کنار نیامدم؛ از سویی تنها برای خود نوشتن لطف دیگه ای داره، اما بی گفتگو لذت به اشتراک گذاشتن تجربه های منحصر به فرد خلق یک اثر شکل گرفتن آنرا سمت و سوی دیگه ای می بخشه؛ گاه خوب، گاهی بد.
حالا اینجا هستم و می نویسم و خوشحالم از اینکه نوشتن را با شما تجربه می کنم.
سپاس از همراهیتان
وحید
پی نوشت:
از آنجایی که من پیوستۀ انجمن فارسی سره (افسر) هستم پس تلاش در سره نویسی دارم، به این معنی که تا حد امکان در نگارش از کمترین مقدار واژه های بیگانه بهره می گیرم.
دیگر اینکه: این وبگاه تازه ساخته شده و در آینده با افزایش مهارت هایم آنرا زیباتر خواهم کرد.